<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سکوت !</title>
<link>http://within.blogfa.com/</link>
<description>آزادی با زنجیر می آیی ؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 20:00:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وهم سبز</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>نمی توانستم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر نمی توانستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای پایم از انکار راه برمی خاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هیچ گاه پبش نرفتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو فرو رفتی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فروغ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 20:00:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>within</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>هرگز این قصه ندانست کسی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر فرو داشت نمی گفت سخن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگهش از نگهم داشت گریز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی بود که دیگر با من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر سر مهر نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه این درد مرا می فرسود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((او به دل عشق دگر می ورزد؟))&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 14:39:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>farbodkhan</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> !</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم.  و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱.  شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نی‌مولر می‌دانند و به شکل‌های مختلف نقل شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 10:13:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>within</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب یا مرگ؟</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>خیلی خسته بودم. دراز به دراز افتاده بودم روی تخت. داشت خوابم می برد که این جملات اومدن توی ذهنم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;خسته ها می میرند برای خوابیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خسته ها می خوابند برای مردن!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 14:40:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>farbodkhan</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمان</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>اسقف: آیا این ادعای واهی خود را که زمین به دور خورشید می گردد و در عالم مرکزیت ندارد پس می گیرید و اعتراف می کنید که هرچه در این باره گفته اید دروغی گمراه کننده بیش نبوده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گالیله: بله. اعتراف می کنم و سخن خود را پس می گیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسقف: آیا می پذیرید مدل بطلمیوس که با کتاب مقدس همخوانی دارد تنها تصویر صحیح و بدون شبهه از عالم هستی است و مدلهای دیگر همگی مجعول و دروغین هستند؟ آیا محوریت و مرکزیت و ثبات زمین را می پذیرید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گالیله: بله. همه را می پذیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این هنگام یکی از شاگردان گالیله که در مجلس حضور داشت از جایگاه خود برمی خیزد و با خشم و با صدای بلند رو به گالیله می گوید: &lt;STRONG&gt;وای بر ملتی که &lt;FONT color=#ff0000&gt;قهرمان&lt;/FONT&gt; ندارد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گالیله به آرامی به سوی او برمی گردد و می گوید: &lt;STRONG&gt;وای بر ملتی که به قهرمان &lt;FONT color=#ff0000&gt;نیاز&lt;/FONT&gt; دارد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصل متن مربوط میشه به یکی از نمایشنامه های &lt;EM&gt;برشت&lt;/EM&gt;. من مضمون اون رو جایی شنیدم و با نثر خودم بازنویسی اش کردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 17:36:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>farbodkhan</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی برای زیستن</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این مدت خیلی از زیستن و چگونگی اون گفتم و نوشتم. این که چیست؟ چگونه است؟...و این که دارم به این سمت و سو می رم که زندگی بشود همان آرمان، همان امید، همان شوق برای زیستن و برای ادامه دادن، شوق برای شکل دادن به اون. شکل دادن بی این سنگ خام که روزی قراره روزی تبدیل بشه به یه مجسمه زیبا، یا شاید هم یک هیبت ناهمگون و چه باک؟ آنچه اهمیت دارد همین تلاش است برای نیک تراشیدن و بس!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزگاری بود و می گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاین زمین بی آسمان، آیا چه خواهد بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وین زمان، در زیر این هفت آسمان پرسم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که زمین و آسمان، بی آرمان آیا چه خواهد بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اونچه همیشه دوست داشتم بین مردمان ما شکل بگیره فهم این موضوع است که هرکس، هر شخص و هر فرد راه به خصوص خودش رو داره، ارزش های به خصوص خودش، باور های خاص خودش و... . اینکه سعی نکنیم همه رو به راه خودمون در بیاریم و همه رو از یک مجرای خاص به اونچه که سعادت می پنداریم، هدایت کنیم. اینکه بفهمیم اونچه دنیای ما رو پر کرده نا خالصی هاست. آمیزه ای از درست و نادرست ها، حق ها و ناحق ها و زندگی اساسا سنجش پیوسته همین ناخالصی هاست. سنجش و دست چین کردن اونها، سنجش و چیدن اونها مثل یک پازل کنار هم. و زندگی اساسا خواستنی می شه واسه همین ناخالصی هاش واسه همین تلاش مستمر. و این وسط اونچه معنا پیدا می کنه امید هست. امیدی که روی این پیش فرض استواره که همیشه روزی بهتر در انتظار ماست...اینکه می توان بهتر بود...بهتر زیست...امید به اینکه مجسمه حیات رو بهتر تراش داد...شاید یه امید واهی...یه فریب دلچسب! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱. یه سری پی نوشت داشتم حوصله تایپش نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>within</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی این گوشه کنار...</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این روزها که داره می گذره اوضاعم چندان رو به راه نیست. دارم یاد می گیرم که موفقیت هم چندان در امید به زندگی تاثیری نداره. و اساسا جواب داشتن واسه پرسش ها هم عاملی برای شکل دادن حیات نیست. دارم یاد می گیرم که زندگی به غایت بی معنا، بی هدف، و بسیار پیچیده و در خیلی از اوقات خارج از کنترل ماست. آدمی میاد و صرفا یه سری از اعمال و کارهارو انجام می ده و میره و چندان هم مهم نیست که چه می کنه!&lt;U&gt;&lt;EM&gt; زندگی صرفا مجموعه ای از انتخاب های ماست در لحظات.&lt;/EM&gt;&lt;/U&gt; انتخاب هایی که بیش از این که مبتنی بر عقل باشند، بر پایه احساسات ما استوار شدن. شاید باید یاد بگیریم که از این انتخاب های بی مبنا لذت ببریم و چندان خودمون رو بابت رفتار هامون سرزنش نکنیم. خدا، حیات، هدایت، مرگ، پیامبران، تجربه های عرفانی، باورهای گوناگون دینی و اخلاقی...همه و همه قابل تحلیل، تاویل، و صورت بندی به گونه ای اند که ما می خواهیم. و اساسا عقل آن جا می رود که ما و درونیات ما که ساخته ی جامعه، خانواده، آموزش و باور هایی القایی از جانب حاکمان هستند، آن را هدایت می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱. چه پست غرّایی بود ها!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۲. اینارو نوشتم ولی شاید فردا تکذیبش کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۳. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۴. &lt;A href=&quot;http://holy-killer.blogspot.com/2009/08/139.html&quot; target=_blank&gt;این پست&lt;/A&gt; برادر هالی کیلر رو بخونین کوتاه و پر مغز.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۵. از مرز ۵۰۰۰ بازدید گذشتیم....هوووووراااااا .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 13:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>within</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دفترچه</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>اشک های زن قلبش را می فشرد و روحش را غرق اندوه می ساخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی جلو آمد مدتی به او چشم دوخت و بعد ناگهان زن را در آغوش کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی به همان حال ماند بلکه بتواند او را آرام کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما زن مثل دختربچه ای که عروسکش را به زور گرفته باشند هنوز می گریست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد پیشانی او را بوسید و آرام گفت: ناهید گریه نکن. صبر داشته باش. من منتظرت می مانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در سکوت سنگینی که تنها هق هق زن آن را می شکست دفترچه ی سرخ رنگ مرد سوراخ شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 09:17:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>farbodkhan</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایه روشن</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>یکبار دیگر به سایه نگاه کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این لباس سفید چقدر شبیه روشنک شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رویش را گرداند و چشمهایش پر اشک شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه خیال کردند اشک شوق است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ايده ي اوليه ي اين مينيمال رو از داستان &lt;EM&gt;مردگان&lt;/EM&gt;در كتاب &lt;EM&gt;دوبليني ها &lt;/EM&gt;اثر &lt;EM&gt;جيمز جويس &lt;/EM&gt;گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(خواندن اين كتاب رو به همه توصيه مي كنم.)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 12:19:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>farbodkhan</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای تاکنون</title>
<link>http://within.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها که یه خورده وقت واسه فکر کردن پیدا کردم، هی این فکر داره تو ذهنم می چرخه که چه ماهی بر ما گذشت. از اون شور و نشاط اولش و پوستر و روزی سه تا روزنامه خوندن و تست زدن و دادار دودورش بگیر تا وقایع بعده اون که به عمرم ندیده بودم. این همه خون و صدا و جیغ و شعار و شتاب توی کوچه و خیابون. ولی می بینی که چه زود داره واسمون عادی می شه، کشتن و مردن و بالا و پایین شدن؟  گاهی فکر می کنم که چرا باید به آقایون سبز ظن خوب داشته باشم؟ چرا باید قدرت رو تو مملکتمون اینقدر صالح و سالم و علیه السلام بدونم؟ چرا باید فکر کنم که ایران و سبز و اصلاحات و سید و میر و سایر آقایون از بالا تا پایین، تافته ی جدا بافته ای هستند؟ مگه غیر از اینه که قدرت هر جایی باشه واسش هر کاری می کنن؟ از زندان و قتل و ... بگیر تا هزار کوفت دیگه که به مخیله ماها هم خطور نمی کنه ! همه ی این وقایع نمی تونه یه بازی بوده باشه؟ ... این روزها مغزم پر سوال های بی جوابه و تصمیم هایی که عملی نمی شه. می دونی، می خوام بشینم و بگم گور بابای همه چی. می خوام بشینم و توی سطور کتاب هام گم بشم. می خوام با ضرباهنگ موزیک فریاد بکشم. می خوام توی عکس های آرشیوم خیره بشم و دیوونه وار روزهامو شب کنم. می دونی، اصلا چه اهمیتی داره کی بودن؟ کجا بودن؟ چی شدن؟ می دونی این روزها کلی دیوونه ام. بی خیال!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;----&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می آید باز تاریکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از جانب ستارگان می رسد شب،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                        تا دست های مشتاقمان را رها کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                در نزدیکی، درفاصله!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خردک صدایی است نرم، از دل تاریکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کوچک مایه ای است کهن :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رها کنیم راه را،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;            گروه را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;            صدا دور، اندوه نزدیک،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;            آنک صدا، وینک مردگان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                    پیامبران مان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                    سوارانی راهنمای مان به خواب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;---------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱. شعر از هانا آرنت نظریه پرداز سیاسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;۲. شاید از این به بعد اعتراف گونه هامو این جا بنویسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 21:05:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=within&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>within</dc:creator>
<guid>http://within.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
