تبليغاتX
سکوت !
 
 
   
 
  نمی توانستم،

دیگر نمی توانستم.

صدای پایم از انکار راه برمی خاست

و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:

نگاه کن

تو هیچ گاه پبش نرفتی

تو فرو رفتی!

-----

فروغ

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
   

آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم.  و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.

----

پی نوشت :

۱.  شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نی‌مولر می‌دانند و به شکل‌های مختلف نقل شده است.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

این مدت خیلی از زیستن و چگونگی اون گفتم و نوشتم. این که چیست؟ چگونه است؟...و این که دارم به این سمت و سو می رم که زندگی بشود همان آرمان، همان امید، همان شوق برای زیستن و برای ادامه دادن، شوق برای شکل دادن به اون. شکل دادن بی این سنگ خام که روزی قراره روزی تبدیل بشه به یه مجسمه زیبا، یا شاید هم یک هیبت ناهمگون و چه باک؟ آنچه اهمیت دارد همین تلاش است برای نیک تراشیدن و بس!

روزگاری بود و می گفتم

کاین زمین بی آسمان، آیا چه خواهد بود؟

وین زمان، در زیر این هفت آسمان پرسم :

که زمین و آسمان، بی آرمان آیا چه خواهد بود؟

اونچه همیشه دوست داشتم بین مردمان ما شکل بگیره فهم این موضوع است که هرکس، هر شخص و هر فرد راه به خصوص خودش رو داره، ارزش های به خصوص خودش، باور های خاص خودش و... . اینکه سعی نکنیم همه رو به راه خودمون در بیاریم و همه رو از یک مجرای خاص به اونچه که سعادت می پنداریم، هدایت کنیم. اینکه بفهمیم اونچه دنیای ما رو پر کرده نا خالصی هاست. آمیزه ای از درست و نادرست ها، حق ها و ناحق ها و زندگی اساسا سنجش پیوسته همین ناخالصی هاست. سنجش و دست چین کردن اونها، سنجش و چیدن اونها مثل یک پازل کنار هم. و زندگی اساسا خواستنی می شه واسه همین ناخالصی هاش واسه همین تلاش مستمر. و این وسط اونچه معنا پیدا می کنه امید هست. امیدی که روی این پیش فرض استواره که همیشه روزی بهتر در انتظار ماست...اینکه می توان بهتر بود...بهتر زیست...امید به اینکه مجسمه حیات رو بهتر تراش داد...شاید یه امید واهی...یه فریب دلچسب!

------

پی نوشت:

۱. یه سری پی نوشت داشتم حوصله تایپش نبود.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

این روزها که داره می گذره اوضاعم چندان رو به راه نیست. دارم یاد می گیرم که موفقیت هم چندان در امید به زندگی تاثیری نداره. و اساسا جواب داشتن واسه پرسش ها هم عاملی برای شکل دادن حیات نیست. دارم یاد می گیرم که زندگی به غایت بی معنا، بی هدف، و بسیار پیچیده و در خیلی از اوقات خارج از کنترل ماست. آدمی میاد و صرفا یه سری از اعمال و کارهارو انجام می ده و میره و چندان هم مهم نیست که چه می کنه! زندگی صرفا مجموعه ای از انتخاب های ماست در لحظات. انتخاب هایی که بیش از این که مبتنی بر عقل باشند، بر پایه احساسات ما استوار شدن. شاید باید یاد بگیریم که از این انتخاب های بی مبنا لذت ببریم و چندان خودمون رو بابت رفتار هامون سرزنش نکنیم. خدا، حیات، هدایت، مرگ، پیامبران، تجربه های عرفانی، باورهای گوناگون دینی و اخلاقی...همه و همه قابل تحلیل، تاویل، و صورت بندی به گونه ای اند که ما می خواهیم. و اساسا عقل آن جا می رود که ما و درونیات ما که ساخته ی جامعه، خانواده، آموزش و باور هایی القایی از جانب حاکمان هستند، آن را هدایت می کنند.

------

پی نوشت :

۱. چه پست غرّایی بود ها!

۲. اینارو نوشتم ولی شاید فردا تکذیبش کنم.

۳. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

۴. این پست برادر هالی کیلر رو بخونین کوتاه و پر مغز.

۵. از مرز ۵۰۰۰ بازدید گذشتیم....هوووووراااااا .

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

 

این روزها که یه خورده وقت واسه فکر کردن پیدا کردم، هی این فکر داره تو ذهنم می چرخه که چه ماهی بر ما گذشت. از اون شور و نشاط اولش و پوستر و روزی سه تا روزنامه خوندن و تست زدن و دادار دودورش بگیر تا وقایع بعده اون که به عمرم ندیده بودم. این همه خون و صدا و جیغ و شعار و شتاب توی کوچه و خیابون. ولی می بینی که چه زود داره واسمون عادی می شه، کشتن و مردن و بالا و پایین شدن؟  گاهی فکر می کنم که چرا باید به آقایون سبز ظن خوب داشته باشم؟ چرا باید قدرت رو تو مملکتمون اینقدر صالح و سالم و علیه السلام بدونم؟ چرا باید فکر کنم که ایران و سبز و اصلاحات و سید و میر و سایر آقایون از بالا تا پایین، تافته ی جدا بافته ای هستند؟ مگه غیر از اینه که قدرت هر جایی باشه واسش هر کاری می کنن؟ از زندان و قتل و ... بگیر تا هزار کوفت دیگه که به مخیله ماها هم خطور نمی کنه ! همه ی این وقایع نمی تونه یه بازی بوده باشه؟ ... این روزها مغزم پر سوال های بی جوابه و تصمیم هایی که عملی نمی شه. می دونی، می خوام بشینم و بگم گور بابای همه چی. می خوام بشینم و توی سطور کتاب هام گم بشم. می خوام با ضرباهنگ موزیک فریاد بکشم. می خوام توی عکس های آرشیوم خیره بشم و دیوونه وار روزهامو شب کنم. می دونی، اصلا چه اهمیتی داره کی بودن؟ کجا بودن؟ چی شدن؟ می دونی این روزها کلی دیوونه ام. بی خیال!

----

می آید باز تاریکی

از جانب ستارگان می رسد شب،

                        تا دست های مشتاقمان را رها کنیم

                                                در نزدیکی، درفاصله!

خردک صدایی است نرم، از دل تاریکی

کوچک مایه ای است کهن :

رها کنیم راه را،

            گروه را.

            صدا دور، اندوه نزدیک،

            آنک صدا، وینک مردگان

                                    پیامبران مان

                                    سوارانی راهنمای مان به خواب.

---------------

۱. شعر از هانا آرنت نظریه پرداز سیاسی

۲. شاید از این به بعد اعتراف گونه هامو این جا بنویسم.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

 

هرگز سپیده دم را،

                    این گونه سرخ سرخ ندیدم.

                    رگبار بی امان قساوت را

                                                    هرگز

                                                    این سان درازنا نشنیدم.

                     موج عظیم مردم،

                     جوشان و دادخواه

                                          فریاد می کشیدند:

                       ازجان خود گذشتیم

                                          با خون خود نوشتیم

                       یا مرگ یا مصدق

                       یا مرگ یا مصدق.

-----

پی نوشت:

۱. خدایی نکده مقصود سیاسی ندارم ها.

۲. مرحوم فریدون مشیری، تا صبح تابناک اهورایی، رگبار بی امان، صفحه ۳۷.

۳. شعر طولانیه. من بند اولش رو نوشتم.

۴. به اینجا سر بزنید و حوصله کنید و مطالب رو بخونید.

۵. از این به بعد دیگه سیاسی نمی نویسم  تا آن هنگام که خدای تعالی خواهد.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت ادامه مطلب | 
 
 
   
 
 

سلام آزادی نزدیک به مطلق، سلام جامعه مدنی، سلام اخلاق سیاسی، سلام نخبه گرایی، سلام احترام به مرجعیت، سلام قانون مداری، سلام فضای باز سیاسی، سلام نقد، سلام مخالف من، سلام کارشناسان همه ی امور،سلام رای غیر تزیینی، سلام اسلام غیر لیبرال، سلام عقلانیت، سلام خرافه زدایی، سلام عدالت، سلام طبقات محروم، سلام آمار صحیح، سلام آنهایی که پس از پیروزی چنگ نمی اندازند، سلام مسابقه فوتبال، سلام فصل الخطاب، سلام خط امام، سلام مجرای قانونی، سلام میزان رای مردم، سلام پلیس مهربون، سلام لیبرالیسم فروریخته، سلام مدیریت جهانی، سلام متحدان ایران زمین، سلام نظام سلطه، سلام دولت یار، سلام تشویش خمار، سلام گیسوی نگار، سلام باد بهار، سلام مهرورزی، سلام ستاد های مردمی، سلام برنامه ریزی، سلام سهام عدالت، سلام...

برای ما که شب تار است، صبح شما به خیر...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

امسال بنده و سایر نویسندگان این بلاگ کنکوری بودیم و در حال حاضر که این سطور نگاشته می شود نیز هستیم ( کنکور آزاد مونده هنوز ). سالی که به خواندن و خواندن و خواندن و تست و آزمون و کتاب و مداد نرم مشکی و تکنیک دایره و ضرب در و کاظم خان و بهمن جون بازرگانی و خوشخوان و کتاب های گاج رو چندین بار خواندن و هفت کنکور و ده استاد و بانک تست و هزار تا چیز مزخرف دیگه ( البته به زعم بنده ) گذشت.* سالی که به کله ام قفل زدم تا فکر غیر درسی نکنم، خلاقیت رو تعطیل کردم، کتاب های شعر و فلسفه و رمان و نجوم رو به بایگانی سپردم. واقعا برای بنده که غیر درس هزار تا کار دیگه هم می کردم و معادل ساعت درس خوندنم مطالعه غیر درسی داشتم عذاب آور بود. به هر حال گذشت و الان دارم در این مغز رو وا می کنم که یه کم باد بخوره.

خیلی دوست ندارم خاطرات این سال رو یادآوری کنم و یا از سیستم آموزشی کشور آه و فغان سر بدم و از این حرفای قشنگ قشنگ بزنم. فقط می خواستم یه چیزی در مورد کنکور اینجا بنویسم و بگم که چندان از این سال لذت نبردم، بلکه نتیجش سبب خیر بشه که بگیم به یه جایی رسیدیم!

از این به بعد روال بلاگ چندان تغییر نخواهد کرد. فقط سعی می کنم دو سه روز یه بار آپدیت بشه و اینکه یادداشت ها افزایش پیدا خواهد کرد. شما هم دوست داشتین بخونین، دوست هم نداشتین چندان مهم نیست.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

من از راه می گویم،

            از راهی که تا بیگاه در آن خواهم پیمود.

            از آن جایی که تا دوردست ها، خاکستری است.

                                                می دانی؟

                                                تا دوردست چیزی نیست،

                                                شاید قدمی!

من از راه می گویم،

            راهی که پیمودنش را دوست دارم،

            انگار فقط پیمودنش را دوست دارم،

                                                نه مقصدش را!

                                                عین سفر!

من از راه می گویم،

            راهی که شعله های این فانوس کور، این فانوس پیر،

            این فانوس کور و پیر، آن را روشن می کند.

                                                راهی که فقط خاکستری است،

                                                نه سیاه، نه سفید!

من از راه می گویم،

            راهی که...

            دست هایت را به من بده،

            دل در این کوری فانوس ببند،

                                               ما راه خواهیم رفت،

                                               تا بیگاه!

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  آورده اند که ادبیات سال دوم صفحه ۹۵ ( امیدوارم یادتون بیاد ) :

شخصی در روزگار قحط و تنگی نزد رسول آمد......مردی از انصار گفت من او را مهمان کنم....بیا تا زبان را می خاییم و دهان را می جنبانیم، چنان که او پندارد که ما می خوریم، تا سیر گردد....( یادتون هست؟ )میرسه تا اینجا که : بامداد چون پیش رسول الله آمدند، به روی ایشان نظر کرد و تبسم نمود و فرمود که حق تعالی دوش از فلان و فلانه ( یکی از انصار و همسرش که این تنگ دسته رو مهمون کرده بودنو چراغ رو خاموش که اون یه ذره غذای که داشتند رو میهمان تهی دست بخوره و سیر بشه) تعجب کرد و این آیه فرود آمد که :

و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة ( و آنان را، هرچند خود نیازمند باشند، برخود برمی گزینند. )

 

بسط تجربه نبوی آیا؟

----

پی نوشت :این چند روزه + چند روزه قبلش که جمعا می شه چهار پنج روز، به هر زور و ضربی شده میدان رو دادیم به درس و بحث و ... و اطاعت آنچه معلم راهنمای گرام ( که از همین جا درود بر او باد ) فرموده اند. یعنی اختصاص حداقل روزی ۸ ساعت درس مفید مفیدی!

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

We've been searching all night long but there's no trace to be found
It's like they all have just vanished but I know they're around
I feel they're getting closer
Their howls are sending chills down my spine
And time is running out now
They're coming down the hills from behind

----

Image by: Unknown, www.photo.net


 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت ادامه مطلب | 
 
 
   
 
   

این یه متن ادبی نیست. مقدمه ای هست برای یک مقاله که شاید بنویسم. شاید! جدای از این که  چقدر به حرف های این متن اعتقاد دارم، اون رو درخور تامل دونستم.

--------

در نهایت، گردشی سزاوار ما. غوطه خوردن در آبی ژرف. آبی سرد و با طراوت. من دلباخته ی فلسفه ی زنده ام! دلباخته ی فلسفه ای هستم که از تجربه ی خام تراشیده شود. جسارت او بیشتر می شود. اراده و آزمون های سخت اوست که راه را تعیین می کند. ولی آیا زمان آن فرا نرسیده که من هم در این خطر با او همراه شوم؟

زمان فلسفه ی کاربردی، هنوز فرا نرسیده است؟ پس کی؟ پنجاه سال؟ یکصد سال بعد؟ زمان آن وقتی فرا خواهد رسید که انسان ها ترس از دانستن را رها کنند، دیگر ضعف را در لفافه قانون اخلاقی نپیچند و این جسارت را بیابند که رشته تو باید را بگسلند. تنها در چنین زمانی است که انسان ها، مشتاق فرزانگی خواهند بود. آن گاه که انسان ها به سوی زندگی ای درست و سرشار از بی ایمانی و اکتشاف و معرفت رهنمون شوند. یک زندگی پیروزمندانه. پیروزی بر شهوت و چه شهوتی بالاتر از تسلیم؟

نغمه های دیگری هم برای سر دادن دارم. ذهن من آبستن نواهاست، زرتشت رساتر از هر زمان دیگری، مرا به خود می خواند. حرفه ی من، فن خاصی ندارد. ولی بایست دست به کار شوم و همه ی بن بست ها و رد پاها را ثبت کنم.

امروز مسیر کار ما به کلی تغییر کرد. و کلیدش در توجه به معنا بود، به جای توجه به منشا! در توجه به حق است به جای تعصب!

-----

پی نوشت:

۱ . این متن با تصرف و تلخیص از کتاب وقتی نیچه گریست برداشت شده است.

۲ . عنوان این متن مشابه عنوان یکی از مقاله های دکتر سروش هست در کتاب اخلاق خدایان تحت عنوان رهایی از یقین، یقین به رهایی.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

اگر بعد از عید رو نادیده بگیرم، حداقل 25 روز سختی رو پشت سر گذاشتم. فکر می کنم بقیه دوستان هم سن من هم چنین تجربه ای رو داشتن. اوقاتی که مملو از ساعات متمادی درس خوندن و به حافظه سپردن مجموعه ای ای از اطلاعات که قاعدتا باید در طول سال تحصیلی در ذهنت نقش بسته باشن! که خدا رو شکر توی سیستم آموزشی ما جز یک شعار چیز بیشتری نیست. به هر شکل این مدت گذشت با همه بالا پاییناش.

اما پیش از شروع دوره پیش دانشگاهی تقریبا 20 روز وقت داریم، 20 روزی که غنیمته. سعی کردم یه تیم بشیم که این چند وقته بلاگ رو یه تغییراتی بدیم.

فربد که این چند وقته با قلمش و انتخاباش آشنایین، ذهن خلاق و منظمی داره و در داستان و ادبیات هم دستی!

آرین هم که باید بشناسید ( بلاگ حرفه ای که این بغل لینکش هست. )

احمد عضو جدید که هم فلسفه کاره و هم سینما کاره حرفه ای ! قراره ما رو از اطلاعاتش بی نصیب نذاره، خصوصا منو که با سینما بیگانه ام!

امین هم گرافیست و ادبی کاره خیلی خوبیه! درک حسی قوی ای داره و بلاگ کار هم هست. البته فکر می کنم یه یک سالیه که دست به قلم نشده و این یه شروعه جدیده واسش احتمالا.

به هر شکل ما عزم کردیم که طرحی نو در اندازیم، باقیش با خداست

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  روزی،

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در داد: ای سبد هاتان پر خواب! سیب

                               آوردم، سیب سرخ خورشید.

 

----------

از سهراب سپهری

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

چه اسفند ها...آه!

چه اسفند ها دود کردیم،

برای تو ای روزهای بهاری

که گفتند این روز ها می رسی،

از همین راه !

-----------

پی نوشت:

شعر از قیصر امین پور هست. توی اصلش به جای کلمه ی بهاری، اردیبهشتی هست. من عوضش کردم.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  بگردید، بگردید، در این خاک بگردید

دگربار که خیزید، دگر خاک نیابید

یکی یار سفر بود، دلش در پی من بود

دریغا که دلش رفت، پی یار بگردید

در این خاک که هستید، همه باده پرستید

در آن دم همه بینید، همه ساده پرستید

بیایید، بچرخید، بسایید*، بمیرید

همان گه که بمیرید، همه محو شکستید

سکوتم همه گفته ست، از این غم که نهفته ست

صفیرش که برآید، دگر راه نیابید.

سکوت، تهران، ۱۸/۱۲/۸۶

-----

* : بسایید : بیاسایید

سایه غزلی با مطلعی مشابه این داره. ( سیاه مشق، غریبانه )

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

ای دوست ببین حال و دل زار مرا

                                وین جان بلا دیده بیمار مرا

تا کی در وصل خود برویم بندی

                                جانا مپسند دیگر آزار مرا

آن دل که بیاد تو نباشد دل نیست

                               قلبی که به عشقت نتپد جز گل نیست

آن کس که ندارد به سر کوی تو راه

                               از زندگی بی ثمرش حاصل نیست

--------

از خمینی کبیر (ره)

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  آسمان زیرِ بالِ اوجِ تو بود

چون شد ای دل که خاکسار شدی؟

سر به خورشید داشتی و دریغ،

زیرِ پای ستم غبار شدی!

 

ترسم ای دلنشینِ دیرینه

سرگذشتِ تو هم زِ یاد رود

آرزومند را غم جان نیست

آه اگر آرزو به باد رود!

-----

از هوشنگ ابتهاج

Image by Magdalena Wanli

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  باز طوفانِ شب است.

هول بر پنجره می کوبد مشت،

شعله می لرزد در تنهایی:

باد فانوس مرا خواهد کشت؟

 

.............

از هوشنگ ابتهاج

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

بجست

روح سلطانی ز زندانی بجست!

( مولانا )

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

و چه ناگاه گذشت،

            آن روزهای انتظار،

                        آن آسمان پر غبار،

            آن زمستان های بی بهار،

                        آن روزهای پر سکون

            آری، رسیدیم ولی چه دور!

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

و آگاه باش از آن هنگام

            که زمین متروک گردد.

بوی خون و جنون

            آسمان سرخ این خاک سیاه را بپوشاند.

 

اجساد پراکنده را بینی،

            و صلیب های افراشته،

                   و آن گاه صدای جیغ های زنان،

            گوش های مردمان کر را پرکند.

***

و آگاه باش از آن زمان که حیران گردی،

و با چشمانی کور

            به دنبال کورسوی امیدی بگردی،

وبدان که نخواهی یافت.

آری تو در این خاک متروک ماندگاری.

***

و آگاه باش از آن هنگام،

                        که آسمان گشوده را بینی،

            و گروه مردمان،

                        که بالا می روند.

آن گاه پرهای سوخته و بندهایی را نظاره خواهی کرد،

                                        که سال ها برآن ها چنگ می زدی.

                         آری تو ماندگار خواهی بود.

 

 --------------

 پی نوشت:

            1 ) خیلی روی اینکه این شعر هست یا نثر اصراری ندارم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

تنفس کن،

                بگذار این سرمای نابالغ پاییز،        

                                                سینه هایت را پر کند.

بگذار این بند ها،

                من و تو را، هرچه بیشتر

                                                بدین خاک سیاه پیوند بزند.

تنفس کن،...

                بوی نان تازه را ،

در کوچه های صبحگاهی،

                بوی خاک مرطوب را،

                                در غروب یک تابستان گرم،

                تنهایی یک درخت را،

                در دل برف های دست نخورده،

                غوطه ور شدن را،

در تاریکی آسمان کویر،

 

من این خاک سیاه را،

                                بندهای این پیوند را،

                                                دوست می دارم.

می خواهم بمانم،

                می خواهم تا ابد زمینی بمانم،

                                                می خواهم تا ابد در زمین بمانم!

---------------------------------------

پی نوشت : به دلم خودم نچسبید، اگه شما خوشتون اومد بگید./ لطفا برداشت هاتون رو هم بیان کنید.

 

               www.photo.net

                                                                          منبع عکس : فوتو دات نت

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  هستی که ببینی چه زود زمینی شدم؟

               هستی که ببینی چه زود پرهایم سوخت؟

چه زود شوق پرکشیدنم خاموش شد،

                                                 و من ماندم برای همیشه!

                                                                      هستی ببینی!

وسوسه را، و اولین گناهم را،

                                   که مرا به زمین پیوند زد!

                                                 آری من ماندم برای همیشه!

---------------------------------------------------------

بندهای زمینی

عکس از گلاره قیدر زاده

---------------------------------------------------------

پی نوشت: این یه شروعه!

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  آید آن روز که تو از دل من یاد کنی

                             گوشه چشمی و دلم را به غمی شاد کنی

هستی ام از پس تو بی تو ندارد معنی

                              قدمی ار بنهی، قفل دلم باز کنی

بودنم بی رخ تو، چون شب بی مهتابی،

                              بی فروغی ازلی، تا به ابد ظلمانی

آید آن مرغ سحر که از تو بدارد خبری

                              باز گوید برما، از اثر بی اثری

ار سکوت دل مارا به صفیری شکنی،

                              دگرم هیچ نماند بی تو هرگز سخنی.

۸۶/۷/۱۳

عکس از احمد عزتی

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت/

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت/

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت/

خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت/

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت/

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت/

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد بر آورد و به صحرا زد و رفت.

شعر خواب و خیال / ه.الف.سایه/سیاه مشق

 

منبع عکس : فوتو دات نت

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  رمضان آمد.

ما هم هستیم.

خدا هم هست.

حالا چی می شه؟

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

تصور کن گروهی در غاری زیر زمین زندگی می کنند. همه پشت به دهانه ی غار نشسته اند و دستها و پاهای آن ها را طوری بسته اند که جز دیوار عقب غار جایی را نمی بینند. پشت سر آن ها دیواری بلند است، و موجوداتی آدم گونه از پشت آن رد می شوند، و پیکره هایی به شکل های گوناگون با خود حمل می کنند و این ها را بالا بر فراز دیوار نگه داشته اند. آتشی هم در پشت این پیکره ها شعله ور است، و سایه های لرزان آن ها بر دیوار عقب غار می افتد. پس تنها چیزی که غار نشینان می توانند ببینند همین بازی سایه هاست. این جماعت از روزی که به دنیا آمدند بدین حالت نشسته بودند، از این رو گمان می کنند چیزی جز این سایه ها وجود ندارد.

حال تصور کن یکی از این غارنشینان موفق شود خود را از بند رها سازد. اولین چیزی که از خود می پرسد آن است که این سایه ها از کجا می آیند. همین که به عقب بر می گردد و پیکره های متحرک را بالای دیوار می بیند، به نظرت چه حالی پیدا می کند؟ ابتدا نور تند خورشید چشم های او را می زند. از روشنی و شفافی پیکر ها به حیرت می افتد زیرا تاکنون تنها سایه آن ها را دیده بود. و اگر بتواند از دیوار بالا برود و از آتش بگذرد و پا در جهان خارج بنهد، از این هم حیرت زده تر خواهد شد. از تماشای آن همه زیبایی چشم های خود را خواهد مالید. رنگ ها و شکل ها را برای نخستین بار به وضوح خواهد دید. حیوانات و گل ها را که تا کنون تنها سایه ی ضعیف آن ها را در غار دیده بود حال به شکل واقعی خواهد دید. ولی هنوز هم از خود می پرسد این همه گل و حیوان از کجا می آیند. آن گاه چشمش به خورشید در آسمان می افتد، و می فهمد ای ن سرچشمه ی حیات همه ی گل ها و حیوانات است، همان گونه که آتش سایه ها را در غار پدیدار می کرد.

غار نشین نیک بخت می تواند از این هم پا فراتر گذارد و به اطراف و اکناف برود، و از آزادی تازه یافته خویش بهره برد. ولی در عوض به فکر آن های که هنوز در غارند می افتد. باز می گردد. و به آن جا که می رسد میکوشد به غار نشینان بقبولاند سایه های دیوار بازتاب لرزان چیزهای حقیقی است. ولی آن ها حرفش را باور نمی کنند. دیوار غار را نشان می دهند و می گویند چیزی جز آن چه به چشم می بینیم وجود ندارد. و سر انجام او را می کشند.

افلاطون در افسانه ی غار می خواهد بگوید که فیلسوف از تصویر های سایه وار این جهان به اندیشه های حقیقی نهان در پشت پدیده های طبیعی می رسد. و احتمالا سقراط نیز می اندیشد، که به دست غار نشینان کشته شد چون تصورات معمول و مرسوم آن ها را بر هم زد و سعی کرد راه بصیرت واقعی را بر آن ها بگشاید. افسانه ی غار نشانگر شهامت سقراط  احساس مسئولیت او در امر تعلیم و تعلم است.

افلاطون می خواهد بگوید رابطه ی تاریکی غار و چگونگی دنیای بیرون همانند است با رابطه ی جهان طبیعی و صورت های عالم مثال. نمی گفت جهان طبیعی تاریک و غم انگیز است، می گفت در قیاس با روشنایی عالم مثل تاریک و غم انگیز است. تصویر یک منظره زیبا تاریک و غم انگیز نیست. اما به هر حال فقط یک تصویر است.

از دنیای سوفی - فصل افلاطون : آرزوی بازگشت به قلمرو روح - صفحه ۹۶

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

آری او به زمین آمد...ستون های آسمان شکست و او نور را گم کرد...در خودی اش غرق شد...آری او از آسمان به زمین آمد!

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  در این خلوت گاه

در این هجوم بی عبور

فریاد های درونم به آسمان تاریک تردید بر خواست

سکون، هجوم افکار و این آسمان تیره

چشمانم را بست

وجودم را سراسر پوشاند....راه را اشتباه آمدم.

انگار در دوردست...آسمان گشوده شد.

همه بالا رفتند...تاعرش

نور وجودشان را لبریز کرد...

آری آن ها رسیدند...و من در این کوری ماندم...تا ابد.

------------

پ.ن : این شعر نیست صرفا نا خودآگاه منه که اجازه دادم به کلام تبدیل شه!

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  کجایی ای محبوب من؟

آه، چقدر بزرگ است عشق؟

و چه بی مقدارم من!

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  من همان خاطره ای هستم که فراموش شده،

همان راهی هستم که از آن منحرف شده اند،

همان ایمانی هستم که به کفر بدل کرده اند،

همان قرآنی هستم که مهجور مانده،

همان دینی هستم که تکذیبش کرده اند،

همان صراطی هستم که از آن رو گردانده اند،

چشم خدایم، دست خدایم و دروازه خدا

دستاویز استوار راه خدایم و کلمه تقوای او

همان گوش شنوایم که خدا می گوید : ( و گوش های شنوا آن را در می یابند )

من اولین کسی هستم که در روز قیامت برای دادخواهی در برابر خدا زانو می زند.

 

امام علی (ع) - منابع : تفسیر نور الثقلین و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید

 

خط معلی - دیجیتال آرت - اثر استاد حمید عجمی

 خط معلی - دیجیتال آرت - اثر استاد حمید عجمی

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  مردم این روستا از کشیشان و راهبان آموخته اند که هر کس از خود تفکر و اندیشه ای داشته باشد منفور است. آن ها چنین آموزش داده اند که ار کسانی که در زندگی شان به جستجوی حقیقت بر می خیزند دوری جویید و پیرویشان نکنید. اگر در این روستا بمانم و به مردم بگویم: برادران، بیایید و خدای را طبق آنچه روحمان می گوید پرستش کنیم نه آن چه کشیشان می خواهند، زیرا خدا نمی خواهد در جهالت بمانیم و کورکورانه تقلید کنیم. آن ها خواهند گفت که او کافر است و در برابر اختیاری که خدا بر دست کشیشان و راهبانش قرار داده، سرکشی می کند. و اگر به آن ها بگویم: برادرانم، به ندای قلبتان گوش فرا دهید و از فرمان روح عمیقی که باشماست پیروی کنید. آن ها خواهند گفت که این شیطان است و از ما می خواهد که آن چه خدا به عنوان واسطه بین آسمان و زمین قرار داده انکار کنیم...

 

نه کتاب - جبران خلیل جبران - کتاب ششم، خلیل کافر، صفحه ی ۲۳۲

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

از کتاب دستور زبان عشق / قیصر امین پور / لازم به ذکر هست که این کتاب طی این هفته به بازار می آد.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

خستهء خاکم وگر بر آسمان آرمانم
                                           
تخته بند غفلتم ور خود به معنی رازدانم

همين قفس برگيرتا اين  نفس باقی است ما را
                                          
اين یقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم

خاک ما را خرم از لبخند باران خيز خود کن
                                           
بين که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم

بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی
                                           
آتش اندر تيرگی افتد که آتش زد به جانم

ای بهار عاشقی گرمای تابستانيت کو؟
                                           
که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم

به کجای اين شب آويزم قبای ژنده ام را؟
                                           
آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم؟

سينه مالامال در دست ای دريغا غمگساری
                                           
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم

از نگاه شور ديوان تلخم ای شيرين وزين پس
                                           
شعر خود را در شراب چشم هايت می نشانم

در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم
                                           
کز شبستان نگاهت یک اشارت واستانم

نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان
                                           
من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم

نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون
                                           
شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم

خرمن شب با دليری های شبگيران چه سنجد
                                           
باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم

شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم
                                           
ای سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟

 

از دکتر عبدالکریم سروش

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  خیلی بی اعتقاد شدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

 

شعر از حمید مصدق  /  اشک سیب - عکسی که در رابطه با این شعر گرفتم. ( لطفا ببینید )

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

وقتی از دنبال کردن نسل ها خسته شدم و از کاروان مردم سنگی بیزار شدم، تنها، به سوی دره ی سایه ی زندگی رفتم، جایی که کوشش های گذشته، خود را در وادی گناه پنهان می کنند، و روح آینده به آسایش و آرامش طولانی می نشیند. آن جا، در کناره ی جوی اشک و خون، که چون افعی می خزد و مثل رویاهایی هولناک می پیچد، به نجوای ترسناک روح بندگی گوش سپردم و به نیستی چشم دوختم.

وفتی شب به نیمه رسید و ارواح از نهانگاهشان برون آمدند، لاشه ای دیدم که به زانو افتاده به ماه خیره شده بود. به او نزدیک شدم و پرسیدم : نام تو چیست؟

آن سایه ی ترسناک لاشه پاسخ داد :

نام من آزادی است.

و جویا شدم :

فرزندانت کجایند؟

و آزادی اشکبار و ناتوان پاسخ داد :

یکی از آنها به صلیب کشیده شد و مرد و دیگری دیوانه شد و آن دیگری هنوز متولد نشده است.

لنگان لنگان دور شد و در آینده سخن گفت، اما چشمان مرا مهی فرا گرفت و گریهی قلبم، بینایی و شنوایی را پدید آورد.

         جبران خلیل جبران - نه کتاب ( گنجینه ی جبران ) - کتاب دوم ( بندگی صفحه ی ۵۹ )

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

توی اردیبهشت ماه بود که از طرف مدرسه واسه درس آمادگی دفاعی رفتیم میدان تیر...اولش خیلی خوش و خرم بودیم ولی وقتی به نزدیکیای محل تیر اندازی رسیدیم...چند تا تیر که در شد تازه دوزاریم افتاد که چقدر خوفه...توی اون حال و هوا با خودم داشتم فکر می کردم جنگ و جبهه چیه دیگه؟...یه خورده که با خودم رو راست شدم دیدم اصلا جیگرشو ندارم که توی میدان جنگ باشم حالا ببینید زمان جنگ اون جوونایی که تازه از تریپای انقلاب در اومده بودن چجوری رفتن جبهه و جنگ پیشنهاد می کنم کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه رو حتما بخونید به جرات جزو بهترین رمان های جنگ محسوب می شه حال و هوای اونجا رو خیلی قشنگ شرح داده...بهت قول میدم بخونی پشیمون نشی...اینم یه چند تا پاراگراف از همون کتابه...راستی یادم رفت کتاب مال آقای احمد دهقان هست که اینجورایی که من شنیدم و چند جا خوندم قرار جورج کلونی کارگردان و بازیگر هالیوود یه فیلم از این رمان بسازه...آخه توسط یکی از اساتید زبان فارسی دانشگاه راتگرز آمریکا به انگلیسی ترجمه شده...لطفا حوصله کنید و اگه حال ندارید کتابو بخونید این چند خط رو بخونید...

--------

امشب باید هم قسم بشیم که تا آخر عملیات هر بلایی سرمون اومد، اگه دنیا رو سرمون خراب شد، اگه همه غم های عالم رو انداختن تو دلمون، اگه جلوی هم ریز ریز شدیم، گریه نکنیم. هم قسم بشیم که از حالا تا آخر عملیات یه قطره اشکم از چشامون سرازیر نشه. بعد عملیات هر کی برگشت اردوگاه هر چه قدر خواست گریه کنه، ولی توی عملیات همه مون باید خفه خون بگیریم.

یکدفعه احساساتی می شوم. باز هم این پیمان لعنتی.حال پیمان می بندیم و هم قسم می شویم، مثل بار ها و بارها که دست روی دست گذاشتتیم، اما نمی دانم وقتی می رسد که می خواهم بترکم، نیاز زندگی ام قطره اشک است، اما...دست ها را رو هم می گذاریم. پنج دست که روی هم قرار می گیرد. میرزا یکهو می زند زیر گریه.

یایادتونه.پ پ پشت خا خا خاکریز عا عا عاشورا نشستیم. یه یه یه...

هیچ چیز از یادمان نرفته. مگر می توان از یاد برد؟ آن روز یازده دست بر روی هم قرار گرفت و خمپاره ای کنارمان ترکید و اولین دست همان جا از ما جدا شد. آن روز یازده مرد بودیم. یازده مردی که بزرگترین مان نرمه مویی روی صورتش روییده بود. حال پنج نفریم و تنها پنج نفر. امشب هفت ماه و هجده روز از آن شب می گذرد. چه زود گذشت و چه زود جمع مان کم شد.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  بچه که بودم..( حالا نمی دونم بزرگ شدم یا نه )، یه داستان کوتاه خوندم که یه روز توی یه دشت دو تا بوته در کنار هم زندگی می کردن، همین جوری خوش و خرم بودند و هی عشقولانه در می کردند، یه خورده که گذشت و اینا بزرگ می شدند یه روز یه خورده کارگر پا می شن میان و شروع می کنن به ساختن خونه و برج سازی و بساز و بنداز و از این حرفا...عدل و میزون هم یه دیورا وسط این دو تا قناری می کشن....دیگه بگم عشق این دو تا کور می شه...اینام یه خورده اف می شن ( یعنی افسرده ) و غم سراسر وجودشان را فراگرفته است نقطه. خلاصه بعد از یه مدت می رن تو تریپای مبارزه و داستان حماسی می شه اینا به عشق هم دیگه تصمیم می گیرن رشد کنن و می گذره اینا اینقدر دراز می شن که از دیوار می زنن بالا و می رسن به هم و ماچ و بوسه و ....( اینجاهاش دیگه سانسور شد ) والا خالی نمی بندم اگه من این نکات مورد دار و .... بگم پس فردا شما گمراه بشی و دوست ناباب و از این حرفا کی باید جوابگو باشه!!؟ حالا خود دانی.  
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
   و انگار سال ها گذشتند. من هم گذشتم...از این پل معلق.پلی که مرا به مرگ پیوند می دهد. گاه با خود می اندیشم، به کودکی هایم، به آن فریاد های شادی، خنده، به آن نگاه های خیره در چشمان مادر،به ابهت پدر در رویاهای کودکی، خیره مانده ام. به این پل نگاه می کنم. که اینک در میان غبار مه و اندوه پنهان شده است، به فریاد های شادی و آن نگاه ها، که در جای جای ذهنم پراکنده شده اند. و اینک چند قدم بیش نمانده... طناب های این پل هم دیگر تاب کوله بار سنگین آرزوهای مرا ندارد. انتهای دره...زیر پایم را می نگرم، تلی از این پل ها و کوله بار های آرزو انباشته شده اند... آه انگار این ها نگذاشته اند صاحبانشان مقصد را دریابند. بی درنگ بند ها را می گشایم، خویشتن را با دامان باد می سپارم...بی حساب.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

پنجره ها گشوده می شود،

                        رو به آسمان،

                                    آسمان تردید!

چشم هایم را باز می کنم،

                        به سوی این همه شکوه، عظمت،

                                                            مبهوت مانده ام.

در این سردگمی، فریاد بر آورده ام،

                        عزم تورا کرده ام ولی،

                                    ولی این بندهای تردید، مرا احاطه کرده اند.

خدایا، ای مطلق،

            مرا بالا ببر، آن قدر که در گستره ی نگاه تو،

                                    در سردرگمی افکار تو ... بمانم!

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

کاش میشد خاطراتم را

کودکی هایم

همه ناز و کرشمه

شور شادی

تمام آزادی هایم

چو قرمز ماهیک/ کوچک

درون تنگ   

بنویسم گاهی

روی شیشه

تا بگرید آن همیشه

از سر تنهایی و درد و تَرَک

 

او نتواند تحمل اندکی غم های من را

بشکند شیشه

نمی داند تحمل می خواهدش یا او تحمل را

مجال فکر کردن نیست

یا بباید در کناری سرد بگذارد

همه آن بچگی های مرا

یا که اینکه

روی دوش خود تحمل

آنهمه سنگینیه سهمگین را

کس نمیداند تحمل تاب میخواهد

ولی باید نگه دارد همه بارِ همه من را

 

ولی اینبار میدانم

که شیشه با ترک

حتی به اندازه نک سوزن

سخت می رود از دست

 

بماند من

نمیدانم

نخواهم دانست روزی

که آیا تحمل تاب مانده در توانم هیچ یا نه

شیشه از من قوی تر بود

او باز در حدش گریه می کرد اندکی

غم را نمایان بود

 

 

به نقل از بلاگ دو کلوم حرف حساب

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

راه در جنگل اوهام گم است

سینه بگشای چو دشت

اگرت پرتو خورشید حقیقت باید.

 

وقتی از جنگل گم

پا نهادی بیرون

ورها گشتی از آن گره کور گمار...

ناگهان آبشاری از نور بر سرت می ریزد

با همه پهناوری بی مرزش

در تو می آمیزد.

ای فراز آمده از جنگل کور!

هستی روشن دشت

آشکارا بادت!

بر لب چشمه خورشید زلال

جرعه ی نور گوارا بادت!

 

                                از سایه

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

شاید آخرش ه خورده واستون گنگ باشه/ شایدم بعضیاتون بفهمین موضوع چیه ولی دوست دارم اگر حدسی می زنید بنویسید/ م قصد دارم از پست های بعدی یه کار های جدیدی بکنم....حتما نظر بدید.لطفا/ راستی عیدی من یه پوستر هم داره که برای بعضی از بچه ها فرستادم ولی اگه شما هم خواستید ایمیلتون رو بزارید واستون بفرستم...یاعلی

 ---------------------------------------------------------------------

لحظات گذشته اند،

واژه ها مرا به درون خوانده اند

و من

در این سکوت، سکون،

 سردرگمم .

اینک بازگشته ام،

به کوی خاطراتم،

به آن لحظات از دست رفته ام.

قدم برداشته ام و پا در وادی پوچی نهاده ام...

گویی آن قدر ها هم نگذشته،

            می خواهم بیایم، در پیچ آن کوچه،

                        همان جایی که برگ ها خش خش شان را به آغوش باد سپردند،

            آن جایی که گرمای دستانت،

آتش آغوشت ، جای خود را به سرمای جدایی داد.

            آن جایی که گستره نگاهت،

                                    به یک نظر مرا تا عرش برد.

آن جایی که زار زار گریستم...

                        و تو رفتی و در آماج وهم پنهان شدی...

                                               بی آنکه به این تن بی جان نظر کنی !

                                                          و من ماندم و عمری سکوت.

            ماندم با نگاهم که به پیچ آن کوچه خشک شده بود... و تو رفتی  و من،

عمری، اسیر تکرار شدم، اسیر سایه ها و تاریکی این غار افلاطونی !

                                    گویی تو بند ها را گشودی و به حقایق شتافتی و من،

                                                                              در خاطرات آن نگاه آسمانی خود را باختم!

           

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

وبهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

بقیه شعر رو که از مرحوم فریدون مشیری هست در ادامه مطلب گذاشتم هر کی حوصله داشت بخونه...سال نو هم بر همتون مبارک.

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت ادامه مطلب | 
 
 
   
 
  این شعر از دکتر شریعتی هست. خیلی عمیق و دقیق هست...واقعا چه کسایی از دست رفتن!

 

ای کاش می دانستم بعد از مرگم چه خواهد شد

ای کاش می دانستم طبیعت با خاک اندامم چه خواهد کرد

ای کاش می دانستم سفالگر با خاک اندامم چه خواهد کرد

دوست دارم سوتکی سازد، بیفتم دست کودکی خوش خوان و بازیگوش

دم گرمش را در من بفشارد، بدین سان بشکند او این سکوت مرگبارم را!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

قدم گذاشته است...دلش پر است از اندوه و غم، غم این و آن، برادر، پدر، نامهربانی ها، این مردم، آن هایی که تنهایش گذاشتند، آن هایی که گفتند: ابن علیاکنون صلاح دین این است که بیعت کنی! ...وای،...وای ازاین مردم بی ارداه، وای از این مردم سست ایمان، وای بر آن هایی که امام به درب خانه شان رفت، وای برآن هایی که شهادت را پس زدند...وای...

                مردم برده دنیایند و دین، نباتی روی زبانشان است، تامزه ای از آن می آید دین شان را نگه می دارند و تا ینای آژمایش می شوددین داران کم می شوند !

او می بیند، روزها و شب های بعد را، هنگامی را که صحرا غرق در فریاد سکوت می شود، آن هنگام که تنها صدایی که شنیده خواهد شد، صدای اهل بیتش است، هنگامی که صدای یا ابتای دخترش صحرا که هیچ، عرش را به لرزه در می آورد...آنگاه که خواهرش تنها می شود و با رفتنش غمی دیگر بر دل او می گذارد...

               آنکس که تو را شناخت جان را چه کند ؟

                                                              فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟

               دیوانی کنی هر دو جهانش بخشی،

                                                             دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟

 

خورشید دیوانه وار می تابد، و قوسش را طی می کند...غرق در خون پایین می رود...مثل همه، مثل همیشه،...اوهم تمام می شود...همه چیز تمام می شود...تاریخ می ماند...و یک نام و من و تو !

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
  از دست رفته دین شما، دین بیاورید!

خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!

دست خداست این که شکستید بیعتش،

دستی خدای گونه تر از این بیاورید!

وقت غروب آمده، سر های تشنه را،

از نیزه های بر شده، پایین بیاورید!

امشب برای خاطر طفل سه ساله ام

یک سینه ریز، خوشه ی پروین بیاورید!

گودال، تیغ کند، سنان های بی شمار

یک ریگزار، سفره چرمین بیاورید!

سر ها ورق ورق، همه قرآن سر مدی ست!

فالی بزنید و سوره ی یاسین بیاورید!

خاتم سوی مدینه بگو بی نگین برند!

دست بریده، جانب ام البنین برند!

                                                     از علی رضا قزوه

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

لطفا حوصله کنید...شاید ارزش خوندنو داشته باشه...

---------------------------------------------------------------------

 

اینک آغوش

 

قدم در کوچه گذاشته ام

                بی هدف،

                                بی صدا،

                                                آرام...

                                                                سرگشته...

قدم هایم سست است،

                همانند اعتقادم،

                                برگها...ریزش شان، مرگ را تداعی می کند.

                                                                سکوت،

                                                                سکون و خرد شدن برگ ها زیرپا...واژه ها می آیند و من...

گم شده ام، سرگشته ام و در این واژه ها غوطه ور...

                مرگ قدم به قدم نزدیک می شود ومن،

                                                 لحظه به لحظه بیشتر غرق می شوم، در افکارم،اعمالم، و سیاهی ها.

         دلم ابری می خواهد،

                            بیاید،

                                ببارد، تا شاید بزداید، سیاهی ها را...

                                                         همان هایی که چشمانم را بسته اند.

دلم قطره ای می خواهد،

                قطره ای اخلاص،

                                                می دانم، او برایم، دریایش می کند.

سالهاست که فریاد وجودم خاموش مانده...

                                                سرشتم سوخته...پی نامهربانی ها...پی بی خیالی ها.

دلم گام می خواهد،

                گامی استوار،

                                که اندکی به سویش بروم...

                می دانم، اگر بروم،

                                در گرمای وجودش می سوزم...او مرا سیراب خواهد کرد.

 

سالهاست که دلم می خواهد قدم بزنم،

                                در وادی عشق،

                                                در کوی بازگشت،

                                                                دلم ابرهای پاییز را می خواهد، ببارد، تا شابد بزداید.

دلم اورا می خواهد،

سالهاست که این سکوت،

                                تاریکی ها،

                                                این اشباح، مرا احاطه کرده اند...

                                دارند مرا پایین می کشند...

                                                دلم اورا می خواهد،

                                                دلم دستان گرمش را می خواهد،

                                                                می خواهم اوج بگیرم،

                                                                                                بالا بروم.

 

می دانم، او در این نزدیکی هاست.

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین

Valid CSS!