تبليغاتX
سکوت !
 
 
   
 
 

مرگ

 

روزها و لحظه،

ثانیه ها و ساعت ها،

سال ها و قرن ها،

آمده اند،

می آیند و

خواهند آمد.

سکوت و تاریکی این دوران را فراگرفته و...

یک حسرت !

حسرت یک عمر.

یک عمر نا امیدی و پی این و آن دویدن.

یک عمر،

گناه!

بی خبراز رقص مرگ.

...

روزها می گذرند،

ولی این حسرت...هرگز!

مرگ روزی فریاد می کشد،

و پایان سر می رسد.

سکوت...

و خاموش.

حال همه چیز تمام می شود!

و این انسان مبهوت لحظه ی پایان.

پایانی که ناگهان آمده و او،

بی خبر در کام مرگ.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

صدایم می پیچد،

در گوشه و کنار اتاق تنهایی ها..

غم را لمس می کنم،

و وحشت آن تنهایی را...

می چرخم و فریاد می زنم.

ماه را دوباره می خواهم...

ماه تبسم می کند و من مبهوت

در کنج تنهایی گم می شوم!

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

کلیشه

 

تکرار و تکرار و تکرار.

می آیند و می روند،

این روزهای پرغبار.

تاریکی پاییز،

قلبم،

جانم،

و همه ی وجودم را تیره کرده.

گویی پرده ای نامرئی،

روی احساس آمده.

 

روزهای مه گرفته،

ابر، باران،

غروب،

و باز تاریکی !

جانم به تنگ آمده،

و جنون به سراغم.

دیگر طاقت ندارم.

 

گوش کن.

جز سکوت هیچ نیست.

سکوتی که قلب را می فشارد وهمچنین تاریکی.

 

کم کم هوای بی روح پاییز،

به پایان می رسد.

زوزه ی باد هولناک،

و سوز آن برف،

در دلم هراس می افکند.

و هنوز تکرار می شود.

تکرار و تکرار و تکرار.

 

 

 

او هم رفت.

من مانده ام در کنج تنهایی،

سر سفره ی سبز هفت سین.

رخت را در هاله ای از تاریکی،

در سوی دیگر می بینم.

ولی جایت هنوز خالی است.

کتاب را می گشایم.

می خوانم و می خوانم و می خوانم.

روزها هنوز هم در گذر است و من در پی آنها.

گویی روز های ما به همین خواندنها سپری می شود.

خواندن و ورق زدن کتاب زندگی.

 

بهار هم رفت.

گرما هم می رود،

و باز آن تاریکی.

 

این یعنی تکرار کلیشه!

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

پنجره

 

... گشوده شد.

صدای پای باد

هنوز

می آمد.

این باراوهم سرکش شده بود.

گویی افسارگسیخته،

پای در جنگ،

 ودر جنگل وجود نهاده بود.

...

مجنون

قدم در کوچه نهاد.

سرکش این سو و آن سو را

همانند باد پاییز

تازیانه زد.

مجنون

راهی شد.

چرخید.

سیاهی آسمان،

زخم غم را تازه کرد.

...

اشک و فریاد،

یاد دوست و سیاهی شب،

امانش نداد.

او از مرز جنون گذشت.

فریاد بر آورد.

ابرها را دنبال کرد،

همانند آن باد سرکش !

می خواست رخ زیبای ماه را،

از ابر دلگیر پس بگیرد.

...

ماه تبسمی کرد،

کوچه، روشن شد.

 

جنگ آرام گرفت.

و غم لحظه ای،

یا حتی کمتر،

مجنون را تنها گذاشت.

ابر

باز آمد.

تبسم سبز،

کم کم دوباره،

زیر پرده نازک شب رفت.

و مجنون،

این بار،

با دلی خون تر و غمی بیشتر،

 به نظاره نشست.

جنگ از سر گرفت،

و فریاد ها دوباره برخاست.

این بار هم،

پاسخ آمد.

ولی طوری دیگر!

رعد درخشید و

آسمان غرید.

باد تازیانه زد و

ابر بارید.

بارید تا مرحمی باشد،

ولی دریغ !

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

جنگل درون

 

بوی نم

رنگ شفاف شبنم

یاد تو

زیستن بی غم

همگی خوابی بود.

 

روزهای من،

روزهای تو

یاد من و

یاد تو

همگی رویا بود.

خوابی بی معنا بود.

...

حال گذشته

ماه ها ، سال ها یا شاید هم قرن ها.

من مانده ام تنها

در جنگ با جنگل درون

بی تو!

چه باید گویم؟

از غم؟

از بی کسی؟

از آن طوفان جدایی

که ناگه آمد؟...

من ماندم و افسار وجودم !

...

آسمان می چرخد.

روی تاریکی می آید.

شب فریاد می کشد.

غم سایه می افکند و

ابر دلگیر این بار...می بارد.

...

 

بوی نم هنوز هم در یادم هست.

صدای پای شبنم

هنوز،

در گوشم طنین دارد.

اما !

این ها همه خاطره اند.

گویی آسمان

فروغ آفتاب را نمی خواهد !

پس این تاریکی،

جنگل و

این جنگ

چه وقت خاتمه می یابد؟

چه وقت طوفان جدایی تمام می شود؟

چه وقت آسمان به روی دیگرش می چرخد؟

چه وقت ...؟

...

باید بیایی!

وجودم سرکش است و

افسار گسیخته !

باید بیایی!

دستم را بگیری  و

جنگ را

خاتمه بخشی.

باید بیایی!

می ترسم !

می ترسم در پشت دره ی ناامیدی،

زیر سایه ی تنهایی و

در فراق تو

بسوزم !

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 
 
   
 
 

.: سکوت

 

خیابانهای غرق در جمعیت را از نظر گذراند. همه پر امید و پر جنب و جوش از این سو به آن سو    می رفتند. اما او دیگر هیچ دلیلی برای زندگی نداشت. برای اولین باربود که ترس را با این شفافیت حس    می کرد. گویی مرگ او را فرا می خواند. باد موهای طلایی اش را تکان می داد. دستانش را باز کرد.  اراده، تصمیم و... هم آغوش باد شد. چه حس جذابی بود. معلق میان زندگی و مرگ...

تنها چند ثانیه طول کشید، و بعد ضربه ای نسبتاً سخت. ولی تمام شد. از کالبدش بیرون آمد.    صحنه ای چندش آور بود. خودش را غرق در خون می دید. مردم جمع شده بودند و ... آری همه چیز تمام شده بود.

هنوز محو جسم آرام خود بود که ناگهان، همه جا سیاه شد. به اطراف خیره شده بود. هنوز چند لحظه هم نگذشته بود که پشیمانی به سراغش آمده بود. با خودش کلنجار می رفت و این سو و آن سو را از نظر می گذراند. نور سرخی چشمانش را خیره تر کرد. هیبتی هولناک به سویش می آمد. او را کشید و برد.

جز خشم هیچ نبود . فریاد هایی سهمگین از هر سو بر می خواست. شعله های آتش بی رحمانه زبانه می کشید. او خشم و غضب خداوند را به جان خریده بود. ننگ بر تو ای فرزند آدم...

در آن دوردست ها ... جز سرسبزی و زیبایی هیچ پیدا نبود. اندکی چرخید. عده ای را دید که به آن سو می روند. فریاد زد : مرا هم ببرید! اما ...اما انگار کسی صدایش را نمی شنید یا شاید هم از او روی گردان بودند. خیره تر شد. آری او دخترش بود. زار زار می گریست. پدر ... چرا؟

 

-        دختر بیچاره فریاد زد: خدایا او را ببخش!

-        پاسخ آمد: او از دسته ی نااهلان است. او جایی برای بخشش باقی نگذارده.

 

جوانی آمد. به قدری زیبا بود که مرد از دیدنش عاجز بود. دست دخترش را گرفت. او را برد. به سوی همان زیبایی ها...

دیگر تنها بود. تنهای تنها. آن دوردست ها کم کم خود را پشت شعله های آتش پنهان می کرد. هوا رنگ خون بود و گرما، طاقت فرسا. همه چیز بوی انتقام می داد. حرکت اشک را روی گونه هایش حس می کرد.                نمی دانست چه چیز در انتظارش است. بازهم خیره شد. ماموری به سویش آمد. هیبتش سخت هولناک بود. طنابی بر گردن مرد آویخت. او را  به دنبال خودش بر روی شن های داغ کشید. کشید و رفت. رفت و مرد فریاد برآورد. فریاد بر آورد و ضجه زد. ولی او هنوز به راهش ادامه می داد.

هوا خنک تر شد. انگار در بهشت قدم گذارده بود. مرد نگاه عجیبی در وی انداخت. اورا به داخل باغی که روبرویشان بود برد.

درختانی سوخته... چشمه های خشک شده... خادمانی مرده! ... بوی تعفن همه جا را فرا گرفته بود. مرد او را تکانی داد. انگار با همان حرکت، کیلومتر ها به جلو رفتند. قصری سوخته در پیش رویش بود. زار زار می گریست. او چه کرده بود؟

مامور با حرکتی او را متوجه گوشه ای از باغ کرد. آری همسرش  نشسته بود و مروارید اشک بر گونه هایش جاری. موهایش پریشان و آشفته حال، بر خود می لرزید. مرد حسرت را حس می کرد. گویی آن قطرات بر قلبش چنگ می زد.

مات و مبهوت خیره شده بود. وای ... وای بر من. چه کرده ام. حاصل عمرم، به لحظه بر باد رفته. غم در چهره اش موج می زد. مجددا ًمرد او را کشید. همچون اسیری در بند. برد و برد ...

انگار سالها در راه بودند و او هیچ نفهمیده بود. تنها هنگامی آگاه شد که خود را در بیابانی بی آب و علف یافت. ترس وجودش را فرا گرفت. بر خود می لرزید. فریاد برآورد. ولی... ولی انگار خودش هم صدای خود را نمی شنید.

باد گرم همچون طوفانی از آتش به صورتش می خورد. این سو و آن سو را نگاه کرد. تا کرانه های افق هیچ پیدا نبود. حتی دیگر آن مامور ...

سرگردان بود و بی هدف این طرف و آن طرف می رفت. پاهایش دیگر توانایی نداشت. به زمین افتاد. درخشش پر فروغ خورشید آزارش می داد.  تشنه بود و بی امان نفس می زد.

 مدتی نگذشته بود که پلک هایش آرام آرام به روی هم رفتند...

عمر می گذشت. مانند حرکت ابرها. حتی ثانیه ای هم درنگ نداشت. لحظه به لحظه ی عمرش را می دید. خدایا این حاصل عمر من است؟ آن قدر خود را اسیر و آلوده می دید که حتی نمی توانست خویش را تحمل کند.

 صدای فریادی او را بیدار کرد. بوی ضجه می آمد. آسمان خون شد.  سیاهی سایه افکند.

آتش و ضجه و خون را به وضوح دید.

تکرار شد. عذاب و فقط عذاب...

او غرق شد. و همه چیز تمام!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سکوت
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین

Valid CSS!