هست و نیست...
چند قطره اشک
و بازهم زندگی
دوباره لبخند...
------------------------------------------------------------
پاورقی: تا شقایق هست زندگی باید کرد انگار...
آزادی با زنجیر می آیی ؟
چند قطره اشک
و بازهم زندگی
دوباره لبخند...
------------------------------------------------------------
پاورقی: تا شقایق هست زندگی باید کرد انگار...
"ایستاده" ها ولو شدن روی همدیگه.
شروع کردن به فحش و دری وری گفتن به زمین و زمان.
من شونه ام آروم چسبید به آقایی که کنارم "نشسته" بود.
گفتم: عذر می خوام آقا.
لبخندی زد: خواهش می کنم جناب.
دیدم بی کارم و انتظار سخت سخته گفتم یه حسب حالی بنویسم شاید ساعت زودتر دوازده بشه!
دیگر نمی توانستم.
صدای پایم از انکار راه برمی خاست
و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:
نگاه کن
تو هیچ گاه پبش نرفتی
تو فرو رفتی!
-----
فروغ
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه این درد مرا می فرسود:
((او به دل عشق دگر می ورزد؟))
آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم. و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.
----
پی نوشت :
۱. شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نیمولر میدانند و به شکلهای مختلف نقل شده است.
"خسته ها می میرند برای خوابیدن.
ولی خسته ها می خوابند برای مردن!"
همین!
گالیله: بله. اعتراف می کنم و سخن خود را پس می گیرم.
اسقف: آیا می پذیرید مدل بطلمیوس که با کتاب مقدس همخوانی دارد تنها تصویر صحیح و بدون شبهه از عالم هستی است و مدلهای دیگر همگی مجعول و دروغین هستند؟ آیا محوریت و مرکزیت و ثبات زمین را می پذیرید؟
گالیله: بله. همه را می پذیرم.
در این هنگام یکی از شاگردان گالیله که در مجلس حضور داشت از جایگاه خود برمی خیزد و با خشم و با صدای بلند رو به گالیله می گوید: وای بر ملتی که قهرمان ندارد.
گالیله به آرامی به سوی او برمی گردد و می گوید: وای بر ملتی که به قهرمان نیاز دارد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اصل متن مربوط میشه به یکی از نمایشنامه های برشت. من مضمون اون رو جایی شنیدم و با نثر خودم بازنویسی اش کردم.
این مدت خیلی از زیستن و چگونگی اون گفتم و نوشتم. این که چیست؟ چگونه است؟...و این که دارم به این سمت و سو می رم که زندگی بشود همان آرمان، همان امید، همان شوق برای زیستن و برای ادامه دادن، شوق برای شکل دادن به اون. شکل دادن بی این سنگ خام که روزی قراره روزی تبدیل بشه به یه مجسمه زیبا، یا شاید هم یک هیبت ناهمگون و چه باک؟ آنچه اهمیت دارد همین تلاش است برای نیک تراشیدن و بس!
روزگاری بود و می گفتم
کاین زمین بی آسمان، آیا چه خواهد بود؟
وین زمان، در زیر این هفت آسمان پرسم :
که زمین و آسمان، بی آرمان آیا چه خواهد بود؟
اونچه همیشه دوست داشتم بین مردمان ما شکل بگیره فهم این موضوع است که هرکس، هر شخص و هر فرد راه به خصوص خودش رو داره، ارزش های به خصوص خودش، باور های خاص خودش و... . اینکه سعی نکنیم همه رو به راه خودمون در بیاریم و همه رو از یک مجرای خاص به اونچه که سعادت می پنداریم، هدایت کنیم. اینکه بفهمیم اونچه دنیای ما رو پر کرده نا خالصی هاست. آمیزه ای از درست و نادرست ها، حق ها و ناحق ها و زندگی اساسا سنجش پیوسته همین ناخالصی هاست. سنجش و دست چین کردن اونها، سنجش و چیدن اونها مثل یک پازل کنار هم. و زندگی اساسا خواستنی می شه واسه همین ناخالصی هاش واسه همین تلاش مستمر. و این وسط اونچه معنا پیدا می کنه امید هست. امیدی که روی این پیش فرض استواره که همیشه روزی بهتر در انتظار ماست...اینکه می توان بهتر بود...بهتر زیست...امید به اینکه مجسمه حیات رو بهتر تراش داد...شاید یه امید واهی...یه فریب دلچسب!
------
پی نوشت:
۱. یه سری پی نوشت داشتم حوصله تایپش نبود.
این روزها که داره می گذره اوضاعم چندان رو به راه نیست. دارم یاد می گیرم که موفقیت هم چندان در امید به زندگی تاثیری نداره. و اساسا جواب داشتن واسه پرسش ها هم عاملی برای شکل دادن حیات نیست. دارم یاد می گیرم که زندگی به غایت بی معنا، بی هدف، و بسیار پیچیده و در خیلی از اوقات خارج از کنترل ماست. آدمی میاد و صرفا یه سری از اعمال و کارهارو انجام می ده و میره و چندان هم مهم نیست که چه می کنه! زندگی صرفا مجموعه ای از انتخاب های ماست در لحظات. انتخاب هایی که بیش از این که مبتنی بر عقل باشند، بر پایه احساسات ما استوار شدن. شاید باید یاد بگیریم که از این انتخاب های بی مبنا لذت ببریم و چندان خودمون رو بابت رفتار هامون سرزنش نکنیم. خدا، حیات، هدایت، مرگ، پیامبران، تجربه های عرفانی، باورهای گوناگون دینی و اخلاقی...همه و همه قابل تحلیل، تاویل، و صورت بندی به گونه ای اند که ما می خواهیم. و اساسا عقل آن جا می رود که ما و درونیات ما که ساخته ی جامعه، خانواده، آموزش و باور هایی القایی از جانب حاکمان هستند، آن را هدایت می کنند.
------
پی نوشت :
۱. چه پست غرّایی بود ها!
۲. اینارو نوشتم ولی شاید فردا تکذیبش کنم.
۳. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
۴. این پست برادر هالی کیلر رو بخونین کوتاه و پر مغز.
۵. از مرز ۵۰۰۰ بازدید گذشتیم....هوووووراااااا .
کمی جلو آمد مدتی به او چشم دوخت و بعد ناگهان زن را در آغوش کشید.
مدتی به همان حال ماند بلکه بتواند او را آرام کند.
اما زن مثل دختربچه ای که عروسکش را به زور گرفته باشند هنوز می گریست.
مرد پیشانی او را بوسید و آرام گفت: ناهید گریه نکن. صبر داشته باش. من منتظرت می مانم.
در سکوت سنگینی که تنها هق هق زن آن را می شکست دفترچه ی سرخ رنگ مرد سوراخ شد.
در این لباس سفید چقدر شبیه روشنک شده بود
دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد
رویش را گرداند و چشمهایش پر اشک شد
همه خیال کردند اشک شوق است.
----------------------------------------------------------------------
ايده ي اوليه ي اين مينيمال رو از داستان مردگاندر كتاب دوبليني ها اثر جيمز جويس گرفتم.
(خواندن اين كتاب رو به همه توصيه مي كنم.)
این روزها که یه خورده وقت واسه فکر کردن پیدا کردم، هی این فکر داره تو ذهنم می چرخه که چه ماهی بر ما گذشت. از اون شور و نشاط اولش و پوستر و روزی سه تا روزنامه خوندن و تست زدن و دادار دودورش بگیر تا وقایع بعده اون که به عمرم ندیده بودم. این همه خون و صدا و جیغ و شعار و شتاب توی کوچه و خیابون. ولی می بینی که چه زود داره واسمون عادی می شه، کشتن و مردن و بالا و پایین شدن؟ گاهی فکر می کنم که چرا باید به آقایون سبز ظن خوب داشته باشم؟ چرا باید قدرت رو تو مملکتمون اینقدر صالح و سالم و علیه السلام بدونم؟ چرا باید فکر کنم که ایران و سبز و اصلاحات و سید و میر و سایر آقایون از بالا تا پایین، تافته ی جدا بافته ای هستند؟ مگه غیر از اینه که قدرت هر جایی باشه واسش هر کاری می کنن؟ از زندان و قتل و ... بگیر تا هزار کوفت دیگه که به مخیله ماها هم خطور نمی کنه ! همه ی این وقایع نمی تونه یه بازی بوده باشه؟ ... این روزها مغزم پر سوال های بی جوابه و تصمیم هایی که عملی نمی شه. می دونی، می خوام بشینم و بگم گور بابای همه چی. می خوام بشینم و توی سطور کتاب هام گم بشم. می خوام با ضرباهنگ موزیک فریاد بکشم. می خوام توی عکس های آرشیوم خیره بشم و دیوونه وار روزهامو شب کنم. می دونی، اصلا چه اهمیتی داره کی بودن؟ کجا بودن؟ چی شدن؟ می دونی این روزها کلی دیوونه ام. بی خیال!
----
می آید باز تاریکی
از جانب ستارگان می رسد شب،
تا دست های مشتاقمان را رها کنیم
در نزدیکی، درفاصله!
خردک صدایی است نرم، از دل تاریکی
کوچک مایه ای است کهن :
رها کنیم راه را،
گروه را.
صدا دور، اندوه نزدیک،
آنک صدا، وینک مردگان
پیامبران مان
سوارانی راهنمای مان به خواب.
---------------
۱. شعر از هانا آرنت نظریه پرداز سیاسی
۲. شاید از این به بعد اعتراف گونه هامو این جا بنویسم.
show را فشار داد و sms باز شد:
"I love you"
از طرف Ali بود. لبخند ملايمي زد و message را forward كرد براي Kami joon...
-------------------------
۱. سلام! من هم برگشتم.
۲. تازگي ها افتادم رو دور مينيمال(شايدم از قبل افتاده بودم!)
۳. خلاصه اينكه اين شروعش بود. اميدوارم خوشتون بياد.
راستشو بخواید آدم زیاد سیاسی نیستم، ولی تو این فضای خفقانی که درست شده تقریبا و در دهان کودک ده ساله شهر حرف سیاست و اینا ریخته، گفتیم ما هم عقب نمونیم!
روز اول این طوفان (گرد و غبار) مامانم همینطوری یه حرف زد که الان شد جرقه واسم که یه چی بنویسم که بعدا صاحاب این بلاگ منو به قتل نرسونه، گفت: این طوفانو خدا فرستاد تا ما حواسمونو جمع کنیم، البته بعدا فهمیدم منظور مامانم یه چیز دیگه بوده و من اشتباهی جرقه زدم!! ولی به هر حال
البته من خودم عین پسر جناب نوح که فرار کرد بالا بلندی، فرار کردم شمال، اونجام هوا توپ بود، ولی فرق من با پسر نوح این بود که روی خدا رو کم کردم و سرمشق نشدم،
این طوفان هم یه نوعی عذاب بود واس ماها که اینجا داریم زندگی می کنیم، عذابی که جلوه های بد ترش تو طول 4 سال آتی بیشتر خودنمایی می کنه و سر گورمون می خنده، هم روحی و هم جسمی، یعنی این عذاب ها قراره به روح و جسممون ضربه بزنه. البته من غلط بکنم جای خدا باشم و آینده رو پیش بینی کنم و اصولا به من چه؟ ولی آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است.
حالا داشته باشید عرب ها رو که دارن رو شن ها (مجاز از صحرا) جفتک چارکش میندازن و می گن:
البول بدید به نحن تا الشن ها را مقتول کونیم.
(البته بول همون پول به زبان عربیه ها، نوشتم که سوتفاهم نشه، میدونید که!)
پ .1- این نوشته را بعد از خواندن به نزدیک ترین پایگاه بسیج تحویل دهید
پ .2- فعلا