تبليغاتX
سکوت !

سکوت !

آزادی با زنجیر می آیی ؟

هست و نیست...

یک مرگ

چند قطره اشک

و بازهم زندگی

دوباره لبخند...

------------------------------------------------------------

پاورقی: تا شقایق هست زندگی باید کرد انگار...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 16:3  توسط فربد  | 

نشسته/ایستاده

تکون شدیدی خورد.

"ایستاده" ها ولو شدن روی همدیگه.

شروع کردن به فحش و دری وری گفتن به زمین و زمان.

من شونه ام آروم چسبید به آقایی که کنارم "نشسته" بود.

گفتم: عذر می خوام آقا.

لبخندی زد: خواهش می کنم جناب.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 21:40  توسط فربد  | 

واحد را انتخاب کن...

الان منتظر نشستم تا ساعت دوازده بشه برم تو سایت دانشگاه انتخاب واحد بکنم خیر سرم!(البته اگه بشه که بازم البته فکر نکنم بشه!)

دیدم بی کارم و انتظار سخت سخته گفتم یه حسب حالی بنویسم شاید ساعت زودتر دوازده بشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 23:35  توسط فربد  | 

وهم سبز

نمی توانستم،

دیگر نمی توانستم.

صدای پایم از انکار راه برمی خاست

و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:

نگاه کن

تو هیچ گاه پبش نرفتی

تو فرو رفتی!

-----

فروغ

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:30  توسط سکوت  | 

قصه

هرگز این قصه ندانست کسی:

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سر مهر نبود

آه این درد مرا می فرسود:

((او به دل عشق دگر می ورزد؟))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:9  توسط فربد  | 

!

 

آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم.  و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.

----

پی نوشت :

۱.  شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نی‌مولر می‌دانند و به شکل‌های مختلف نقل شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:43  توسط سکوت  | 

خواب یا مرگ؟

خیلی خسته بودم. دراز به دراز افتاده بودم روی تخت. داشت خوابم می برد که این جملات اومدن توی ذهنم:

"خسته ها می میرند برای خوابیدن.

ولی خسته ها می خوابند برای مردن!"

همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:10  توسط فربد  | 

قهرمان

اسقف: آیا این ادعای واهی خود را که زمین به دور خورشید می گردد و در عالم مرکزیت ندارد پس می گیرید و اعتراف می کنید که هرچه در این باره گفته اید دروغی گمراه کننده بیش نبوده است؟

گالیله: بله. اعتراف می کنم و سخن خود را پس می گیرم.

اسقف: آیا می پذیرید مدل بطلمیوس که با کتاب مقدس همخوانی دارد تنها تصویر صحیح و بدون شبهه از عالم هستی است و مدلهای دیگر همگی مجعول و دروغین هستند؟ آیا محوریت و مرکزیت و ثبات زمین را می پذیرید؟

گالیله: بله. همه را می پذیرم.

در این هنگام یکی از شاگردان گالیله که در مجلس حضور داشت از جایگاه خود برمی خیزد و با خشم و با صدای بلند رو به گالیله می گوید: وای بر ملتی که قهرمان ندارد.

گالیله به آرامی به سوی او برمی گردد و می گوید: وای بر ملتی که به قهرمان نیاز دارد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اصل متن مربوط میشه به یکی از نمایشنامه های برشت. من مضمون اون رو جایی شنیدم و با نثر خودم بازنویسی اش کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:7  توسط فربد  | 

زندگی برای زیستن

این مدت خیلی از زیستن و چگونگی اون گفتم و نوشتم. این که چیست؟ چگونه است؟...و این که دارم به این سمت و سو می رم که زندگی بشود همان آرمان، همان امید، همان شوق برای زیستن و برای ادامه دادن، شوق برای شکل دادن به اون. شکل دادن بی این سنگ خام که روزی قراره روزی تبدیل بشه به یه مجسمه زیبا، یا شاید هم یک هیبت ناهمگون و چه باک؟ آنچه اهمیت دارد همین تلاش است برای نیک تراشیدن و بس!

روزگاری بود و می گفتم

کاین زمین بی آسمان، آیا چه خواهد بود؟

وین زمان، در زیر این هفت آسمان پرسم :

که زمین و آسمان، بی آرمان آیا چه خواهد بود؟

اونچه همیشه دوست داشتم بین مردمان ما شکل بگیره فهم این موضوع است که هرکس، هر شخص و هر فرد راه به خصوص خودش رو داره، ارزش های به خصوص خودش، باور های خاص خودش و... . اینکه سعی نکنیم همه رو به راه خودمون در بیاریم و همه رو از یک مجرای خاص به اونچه که سعادت می پنداریم، هدایت کنیم. اینکه بفهمیم اونچه دنیای ما رو پر کرده نا خالصی هاست. آمیزه ای از درست و نادرست ها، حق ها و ناحق ها و زندگی اساسا سنجش پیوسته همین ناخالصی هاست. سنجش و دست چین کردن اونها، سنجش و چیدن اونها مثل یک پازل کنار هم. و زندگی اساسا خواستنی می شه واسه همین ناخالصی هاش واسه همین تلاش مستمر. و این وسط اونچه معنا پیدا می کنه امید هست. امیدی که روی این پیش فرض استواره که همیشه روزی بهتر در انتظار ماست...اینکه می توان بهتر بود...بهتر زیست...امید به اینکه مجسمه حیات رو بهتر تراش داد...شاید یه امید واهی...یه فریب دلچسب!

------

پی نوشت:

۱. یه سری پی نوشت داشتم حوصله تایپش نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:43  توسط سکوت  | 

گاهی این گوشه کنار...

این روزها که داره می گذره اوضاعم چندان رو به راه نیست. دارم یاد می گیرم که موفقیت هم چندان در امید به زندگی تاثیری نداره. و اساسا جواب داشتن واسه پرسش ها هم عاملی برای شکل دادن حیات نیست. دارم یاد می گیرم که زندگی به غایت بی معنا، بی هدف، و بسیار پیچیده و در خیلی از اوقات خارج از کنترل ماست. آدمی میاد و صرفا یه سری از اعمال و کارهارو انجام می ده و میره و چندان هم مهم نیست که چه می کنه! زندگی صرفا مجموعه ای از انتخاب های ماست در لحظات. انتخاب هایی که بیش از این که مبتنی بر عقل باشند، بر پایه احساسات ما استوار شدن. شاید باید یاد بگیریم که از این انتخاب های بی مبنا لذت ببریم و چندان خودمون رو بابت رفتار هامون سرزنش نکنیم. خدا، حیات، هدایت، مرگ، پیامبران، تجربه های عرفانی، باورهای گوناگون دینی و اخلاقی...همه و همه قابل تحلیل، تاویل، و صورت بندی به گونه ای اند که ما می خواهیم. و اساسا عقل آن جا می رود که ما و درونیات ما که ساخته ی جامعه، خانواده، آموزش و باور هایی القایی از جانب حاکمان هستند، آن را هدایت می کنند.

------

پی نوشت :

۱. چه پست غرّایی بود ها!

۲. اینارو نوشتم ولی شاید فردا تکذیبش کنم.

۳. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

۴. این پست برادر هالی کیلر رو بخونین کوتاه و پر مغز.

۵. از مرز ۵۰۰۰ بازدید گذشتیم....هوووووراااااا .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:11  توسط سکوت  | 

دفترچه

اشک های زن قلبش را می فشرد و روحش را غرق اندوه می ساخت.

کمی جلو آمد مدتی به او چشم دوخت و بعد ناگهان زن را در آغوش کشید.

مدتی به همان حال ماند بلکه بتواند او را آرام کند.

اما زن مثل دختربچه ای که عروسکش را به زور گرفته باشند هنوز می گریست.

مرد پیشانی او را بوسید و آرام گفت: ناهید گریه نکن. صبر داشته باش. من منتظرت می مانم.

در سکوت سنگینی که تنها هق هق زن آن را می شکست دفترچه ی سرخ رنگ مرد سوراخ شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:48  توسط فربد  | 

سایه روشن

یکبار دیگر به سایه نگاه کرد

در این لباس سفید چقدر شبیه روشنک شده بود

دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد

رویش را گرداند و چشمهایش پر اشک شد

همه خیال کردند اشک شوق است.

----------------------------------------------------------------------

ايده ي اوليه ي اين مينيمال رو از داستان مردگاندر كتاب دوبليني ها اثر جيمز جويس گرفتم.

(خواندن اين كتاب رو به همه توصيه مي كنم.)

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:50  توسط فربد  | 

روزهای تاکنون

 

این روزها که یه خورده وقت واسه فکر کردن پیدا کردم، هی این فکر داره تو ذهنم می چرخه که چه ماهی بر ما گذشت. از اون شور و نشاط اولش و پوستر و روزی سه تا روزنامه خوندن و تست زدن و دادار دودورش بگیر تا وقایع بعده اون که به عمرم ندیده بودم. این همه خون و صدا و جیغ و شعار و شتاب توی کوچه و خیابون. ولی می بینی که چه زود داره واسمون عادی می شه، کشتن و مردن و بالا و پایین شدن؟  گاهی فکر می کنم که چرا باید به آقایون سبز ظن خوب داشته باشم؟ چرا باید قدرت رو تو مملکتمون اینقدر صالح و سالم و علیه السلام بدونم؟ چرا باید فکر کنم که ایران و سبز و اصلاحات و سید و میر و سایر آقایون از بالا تا پایین، تافته ی جدا بافته ای هستند؟ مگه غیر از اینه که قدرت هر جایی باشه واسش هر کاری می کنن؟ از زندان و قتل و ... بگیر تا هزار کوفت دیگه که به مخیله ماها هم خطور نمی کنه ! همه ی این وقایع نمی تونه یه بازی بوده باشه؟ ... این روزها مغزم پر سوال های بی جوابه و تصمیم هایی که عملی نمی شه. می دونی، می خوام بشینم و بگم گور بابای همه چی. می خوام بشینم و توی سطور کتاب هام گم بشم. می خوام با ضرباهنگ موزیک فریاد بکشم. می خوام توی عکس های آرشیوم خیره بشم و دیوونه وار روزهامو شب کنم. می دونی، اصلا چه اهمیتی داره کی بودن؟ کجا بودن؟ چی شدن؟ می دونی این روزها کلی دیوونه ام. بی خیال!

----

می آید باز تاریکی

از جانب ستارگان می رسد شب،

                        تا دست های مشتاقمان را رها کنیم

                                                در نزدیکی، درفاصله!

خردک صدایی است نرم، از دل تاریکی

کوچک مایه ای است کهن :

رها کنیم راه را،

            گروه را.

            صدا دور، اندوه نزدیک،

            آنک صدا، وینک مردگان

                                    پیامبران مان

                                    سوارانی راهنمای مان به خواب.

---------------

۱. شعر از هانا آرنت نظریه پرداز سیاسی

۲. شاید از این به بعد اعتراف گونه هامو این جا بنویسم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:36  توسط سکوت  | 

يك پيام جديد

"1new message"

show را فشار داد و sms باز شد:

"I love you"

از طرف Ali بود. لبخند ملايمي زد و message را forward كرد براي Kami joon...

-------------------------

۱. سلام! من هم برگشتم.

۲. تازگي ها افتادم رو دور مينيمال(شايدم از قبل افتاده بودم!)

۳. خلاصه اينكه اين شروعش بود. اميدوارم خوشتون بياد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:36  توسط فربد  | 

طوفانی از جنس مردمی نژاد

راستشو بخواید آدم زیاد سیاسی نیستم، ولی تو این فضای خفقانی که درست شده تقریبا و در دهان کودک ده ساله شهر حرف سیاست و اینا ریخته، گفتیم ما هم عقب نمونیم!

روز اول این طوفان (گرد و غبار) مامانم همینطوری یه حرف زد که الان شد جرقه واسم که یه چی بنویسم که بعدا صاحاب این بلاگ منو به قتل نرسونه، گفت: این طوفانو خدا فرستاد تا ما حواسمونو جمع کنیم، البته بعدا فهمیدم منظور مامانم یه چیز دیگه بوده و من اشتباهی جرقه زدم!! ولی به هر حال

البته من خودم عین پسر جناب نوح که فرار کرد بالا بلندی، فرار کردم شمال، اونجام هوا توپ بود، ولی  فرق من با پسر نوح این بود که روی خدا رو کم کردم و سرمشق نشدم،

این طوفان هم یه نوعی عذاب بود واس ماها که اینجا داریم زندگی می کنیم، عذابی که جلوه های بد ترش تو طول 4 سال آتی بیشتر خودنمایی می کنه و سر گورمون می خنده، هم روحی و هم جسمی، یعنی این عذاب ها قراره به روح و جسممون ضربه بزنه. البته من غلط بکنم جای خدا باشم و آینده رو پیش بینی کنم و اصولا به من چه؟ ولی آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است.

حالا داشته باشید عرب ها رو که دارن رو شن ها (مجاز از صحرا) جفتک چارکش میندازن و می گن:

البول بدید به نحن  تا الشن ها را مقتول کونیم.

(البته بول همون پول به زبان عربیه ها، نوشتم که سوتفاهم نشه، میدونید که!)

 

پ .1- این نوشته را بعد از خواندن به نزدیک ترین پایگاه بسیج تحویل دهید

پ .2- فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:56  توسط حمید  |